توبه نصوح
توبه نصوح
توبه اي است كه انسان بايد از ان مقام بگذرد و آن توبه نصوح است.
نصوح يك جواني بسيار زيبا بود و در ديار آنها دختران سلطان به حمام مي رفتند و او هم براي شستشوي آنها مي رفت زيرا مثل دختران به نظر مي آمد. روزي در بيرون از ده به فقيري برخورد و هر كاري كرد نتوانست با آن مانوس شود. گفت: فقير چرا با ما نيستي؟ گفت كار تو كار نادرستي است و برايش شرح داد كه تو در حمام كه مي روي چه مي كني، گفت: بيا توبه كن. نصوح گفت: ديگر نمي روم و توبه مي كنم.
چند روزي گذشت و از طرف سلطان به دنبال او آمدند كه دختر سلطان مي خواهد به حمام برود. نفس آمد جلوي او و خودنمائي كرد و گفت با ديده منت مي آيم ، دوباره رفت و كارش را انجام داد و دوباره آمد نزد فقير و گفت دوباره رفتم چه كار كنم. گفت توبه كن، گفت: توبه كردم ولي نمي دانم چرا نشد. گفت: توبه نكرده اي چند بار اين مسئله تكرار شد و باز مي رفت پيش درويش.
درويش مي گفت: برو توبه كن خشم خدا يك وقت گل مي كند، تا حالا بنده نوازي مي كرده است و آبرويت را حفظ كرده است. نصوح باز رفت و گوش نكرد روزي صداي دختر سلطان بلند شد كه طلاي من مفقود شده است و شروع كرد به تفحص كردن و حمام را بستند كه كسي خارج نشود و قرار بر بازرسي بدني شد.
نصوح گفت: اي واي كه رسوا شدم به فكر افتاد كه درويش گفت توبه كن وگرنه رسوا مي شوي و پشيمان از اينكه چرا توبه نكرده است بدنش لرزيد و گفت الهي پروردگارا من خيلي توبه كرده ام اما توبه هايم بي هويت بود اگر لنگ من را باز كردند من چه كنم، رفت در گوشه حمام و حالش بد شد آنقدر خدا خدا كرد تا حالش بد شد . گفت خدايا پروردگارا آبرويم را حفظ كن به من رحم كن، من اشتباه كردم ،من گناه كارم و تو قادر و توانائي و رحمان و رحيم تو هستي، مرا ببخش پروردگارا عدالتت را در مورد من بكار نبر و رحمانيتت را بكار ببر.
به امر خدا جلوي او پرده قرار داده شد و بازرسان او را نديدن و محو شد و او در حال ناله كردن بود و كسي در ان حمام ياد او نبود و طلا پيدا شد. طلا كه پيدا شد گفتند: نصوح كجاست و به دنبال او امدند او را صدا زدند و عذر خواهي كردند كه به او اهانت شده و معذرت خواهي كردند و در حال بيهوشي كه فهميد مسئله حل شد نمي تواند برخيزد. كم كم حالش خوب شد و آمد و از حمام خارج شد و رفت پيش درويش گفت: اي فقير من توبه ام را كرده ام اما يك چيز به من بياموز تا بروم گفت: همين توبه تو را كافي است نصوح قانع شد و گفت من تازه خدا را شناخته ام و اينها همه بازي بود تا من حق را بشناسم و من به ذات خالق بي همتا پي بردم و فقير به او دستورات و امري داد و او رفت و كسي شد.
تا انسان حالش عوض نشود نمي تواند توبه نصوح كند، نمي تواند بفهمد كه انسان در درونش چه مي گذرد.