رابطه نور ماه و خورشيد با باطن پيران

رابطه نور ماه و خورشيد با باطن پيران

 

نور ماه و خورشيد كارشان تابيدن است. در پي اين نيستند كه بر خاك مي تابند يا بر طلا يا بر گياه يا بر انسان، كار آنها تابيدن است و رسانيدن نور. آنها كه مي خواهند استفاده كنند بايد جذب نور كنند. طلا نور را مي گيرد تا ذات خود را و ارزش خود را بنماياند. گياه نور را مي گيرد تا رشد و نمو كند و به ثمر برسد، هر چيز در خود و ذات خود جذب نور مي كند. خورشيد كارش تابيدن است استفاده كننده بايد خود به دنبال استفاده از نور باشد.

خداوند بازخواست مي كند از انسانها كه اي انسان من خورشيد براي تو قرار دادم چرا از نور او استفاده نكردي؟ راه خود را پيدا نكردي و حركت نكردي؟ چرا شب نيامدي و از نور ماه استفاده كني و حتي صحبتي هم با او نداشتي و از ان استفاده نكردي؟ ثمر نگرفتي؟

خداوند از كسي نمي پذيرد كه من شنيدم. خداوند خواهان عمل است. خداوند درك داشتن با عمل مي خواهد؟ من در كتاب خوانده ام باطل است، من شنيده ام باطل است، داشتن علم دليل بر فهم و كمال شدن نيست بايد عمل كند عيب خود را دفع كند.

يك معلم و يا دبير دانش آموزان را درس مي دهد و خواهان پيشرفت آنها براي گرفتن مدرك عاليه هستند. شايد خود مدركي كمتر از انچه آنها احراز مي كنند باشند ولي خود خواهان پيشرفت دانش اموزان هستند. يك پير و مرشد راه هم گاهي همينگونه است. او موظف به هدايت مريدان و سالكان شده است و مقداري از راه رفته است و تكليف بر او واقع شده است كه به امر ارشاد سالكان اقدام نمايد و خواهان رسيدن مريدان خود به درجه كمال مطلوب هست و گاهي هم خود با انها حركت مي كند و همانگونه كه هدايت مي كند خود سير و سلوك مي نمايد.

اگر پير مي گويد كه مريد چه كند تا به مقصد برسد بواسطه رسيدن به موتوا است تا از همه قيد و بندها رهايي يابد و به كمال برسد.

در اين راه گاهي روزي چندين بار سالك را مي كشند. چگونه او را مي كشند؟ او را مورد شماتت قرار مي دهند چرا؟ مگر در دين اسلام شماتت كردن اشخاص حرام نيست؟ چرا هست ولي او خود راه را انتخاب كرده و هدفش رسيدن به كمال انساني است و لازمه رسيدن رفع معايب است و رفع معايب مقدور نمي شود مگر آنكه عيب گفته شود با گفتن عيب انسان حقير مي شود ولي اين نفس انسان است كه حقير مي شود نه دل او، دل او رشد مي كند.

ارزن را وقتي مي‌خواهند از پوست جدا كنند تا او را چوب نزنند يا بر او مركب ندانند از پوست جدا نمي شود تا ارزن را دسته نكنند و چوب بر او نزنند ارزنها جدا نمي شوند. محال است بدون چوب يا عبور مركب از روي ان جدا شود. بايد بر او كوبيد تا جدا شود آيا تا حالا كسي گفته است چرا چوب مي زنيد؟ مي دانند تا چوب نخورند جدا نمي شوند.

رابطه نور با باطن

رابطه نور با باطن

 

نور ماه به زمين مي تابد تا روشن نمايد و قصه او تابيدن است و روشن نمودن و فرقي نمي كند كه در زمين چه چيز است كه بر او مي تابد. گاهي بر بالاي دريا قرار مي گيرد گاهي بر بالاي جنگل قرار مي گيرد گاهي بر بالاي كوه و گاهي بر بالاي دشتها. گاهي نور بازتاب دارد وقتي به دريا مي خورد برگشت دارد ولي نوري كه به جنگل مي تابد برگشت ندارد. برگشت نور باز مورد استفاده قرار مي گيرد و اين برگشت بواسطه وجود برگشت دهنده است.

نور خورشيد وقتي مي تابد اگر يك شيشه جلوي ان بگيريد از آن عبور مي كند ولي اگر يك آينه بگيريد ان نور را مي تاباند و تاريكي ديگر را روشن مي كند تا از نور استفاده كند. فرق شيشه و اينه چيست؟ يك ماده رنگ است كه به پشت شيشه مي مالند تا آينه شود پس آينه همان شيشه است كه ماده صيقلي بر پشت ان قرار گرفته است. آيا اين ماده را هر كسي مي داند چيست؟ و يا چگونه مي مالند؟ خير اگر خواستيد مطلب را درك كنيد يك مورد آن همين قضيه آينه و شيشه است.

خيلي ها خواستند به اصل برسند و حركت كردند ولي نتوانستند و بسياري افراد حركت كردند و به دنبال مطلب بودند و يكي دو نفر دست يافته اند اين مطلب در هر كشوري صدق مي كند همه مي خواسته اند پيدا كنند ولي نتوانسته اند ان كسي كه آينه را درست كرد شايد نداند كه چه چيز درست كرده است و چه اورده است و چه نعمتي براي اين اجتماع اورده است و چه استفاده هايي از اين مطلب مي شود؟

مولانا اقیانوس بی کران

مولانا مولانا اقیانوس بی کران

بزرگي مي گفت هر چه انسان بتواند مولانا را تفسير كند يك بيت از دل مولانا را هم نتوانسته تفسير كند. گاهي انسانها دريا هستند گاهي انسانها اقيانوس هستند مولانا اقيانوس است كه ابتدا و انتهايش قابل ديد نيست.

ما اقيانوسهايي داري خيلي بزرگ وقتي انسان روي كشتي به روي اقيانوس حركت مي كند ماهها حركت مي‌كند و خشكي نمي بيند و طلوع و غروب خورشيد را مي بيند و از خشكي خبري نيست، گاهي افراد اگر برايشان گفتيم اين چنين اقيانوسهايي است قبول نمي كنند و مي گويند ما يك رودخانه داريم كه آنطرفش پيدا است مگر او چقدر بزرگتر است. براي او درك اين موضوع امكان ندارد و اگر ديد باز قبول نمي تواند بكند. مي گويد دريا هم داريم كه باز همينگونه است بر روي دريا نمي تواند ساحل را ديد ولي كوچكتر از اقيانوس است ولي باز عظمت دارد.

 حال انسانها هم همينگونه است گاهي اقيانوس صفت هستند و گاهي دريا صفت و گاهي رودخانه اي و گاهي عده بي شماري جويبارهاي كوچك هستند. مولانا از ان انسانهاي اقيانوس صفت بوده است كه ابتدا و انتهايش بسيار است.

 اگر گفته ايم خدا انسان خاكي آفريده است و انسان دريايي آفريده است اشتباه نگفته ايم مولانا انسان دريايي بود درونش دريايي بود ولي براي كسي باور كردني نيست. هر كس بر ديد خود حاكم است با ديد كسي نمي توان قبول كرد كه چگونه بايد بود. تعريف براي او قابل قبول نيست.

جمعخانه

جمعخانه 3

 

آيا ما در جمع هواسمان را جمع كرده ايم؟ اگر طالب بوده ايم، اگر عاشق بوده ايم، آيا مانع هايمان را برطرف كرده ايم، آيا از نفس گذشته ايم، آيا از عقل ناقص دوري گزيده ايم؟

آيا ما به هدف خود مي رسيم؟ ايا ما مگر از يك طوطي كمتر هستيم او از ديار دور سخن دل را دريافت و مطلب را يافت.

او با دل به همنوعان ندا داد كه مرا دريابيد و راز نجات مرا بيان كنيد و آن طوطيان همدل، سخن دل طوطي در بند را يافتند و سر آزادي سر دادند. يك جمع فدا شدند تا او راز را كشف كند.

اگر يكي مي مرد او در نمي يافت و در نظرش جلوه نمي كرد و يقين راه را پيدا نمي كرد ولي همه امدند يكي شدند و اين حركات را كردند تا او را از آزادي با خبر كنند.

مولانا بعضي از جمع ها را مانند گوسفندان مي داند. در حركت جمعي گوسفندان گوسفند جدا شده از گله طعمه گرگ مي شود چرا؟ چون از جمع جدا شد.

اين پروازي كه عرض كرده ام همه طالبند ولي كساني مي توانند كه از حالات حيواني خارج شوند.

 يكي از وادي هايي كه انسان در حركت سلوك خود بايد بگذارند وادي حيوانيت است.

اگر از اين وادي بگذريم حالات ما با گوسفند فرق مي كند حركات و حالات ما فرق مي كند.

يكي ديگر از وادي هايي كه بايد درويش پشت سر بگذارد وادي عقل است، سالك در حركت خود از هر وادي كه بگذرد به وادي ديگر مي رسد اين چند وادي با ان هفت وادي الهي فرق مي كند. انسان بايد از اين وادي ها بگذرد تا به آنها برسد.

گذراندن وادي ها با سابقه درويشي برقرار نمي شود و فقط بايد مانع ها را برطرف كند.

سالك در حركت خود به جاي هر مانع بايد صفتي قرار دهد، بايد از مانع ها فاصله گرفته تا بعد بتواند جايگزيني پيدا كند.

 در برابر منيت چه چيز را بايد جايگزين نمود. بگويد من كسي نيستم و خود را كوچك شمردن، چه كار كنيم تا نفس منيت را زير پا بگذاريد؟ خدمت بايد بكنيم.

پيامبر اكرم هر موقع جمع خصوصي مي گرفت در جمع مي نشست و به صورت حلقه در مي آمدند و هر كس وارد مي شد مي ديد نه كسي عقب است و نه كسي جلو، نه بالا مشخص بود و نه پايين مجلس. مي‌پرسيد پيامبر كيست؟ جمعي كه پيامبر دوست مي داشت اينگونه جمعي است.

 سوخت پرواز دل در حركت سلوكي درويش خدمت است، خدمت بي منيت، خدمت بدون توقف، خدمت بدون گفتار، خدمت بدون توضيح.

ركن اول كار و اصل كار خدمت است. سالك باد عبور از مرحله وادي حيوانيت و درك تكليف انساني بودن خود مي فهمد اول چه كسي بزرگتر و چه كسي كوچكتر است. باید به بزرگتر از خودمان احترام بگذاريم و دوم زير دست را محترم بشماريم و سوم سيد با عام را بيشتر محترم بدانيم، چهارم متين باشيم، صبور باشيم، باگذشت باشيم، زود تصميم نگيريم، در هيچ موردي قضاوت نكنيم.

يكي از مواردي كه بال پرواز سالك را مي چيند قضاوت بي جا است. زيرا عدم آگاهي انسان را مي رساند و غير از چيده شدن بال سالك او را از درك و شعور هم ساقط مي كند.

سالك كه اهل جمع شد و در جمع شركت نمود و مقدمات را طي كرد، روح لطيف مي يابد و به لطافت كارش مي رسد و به خطر نزديك مي شود و او بايد آگاه باشد كه خطر در كمين اوست.

سالك همينكه خوبي پيشه كرد و از بدي دور شد بايد تشخيص خود را بالا ببرد زيرا فرق بين خوب و بد نياز به تشخيص دارد. فهم راجع به خوب و بد مرحله عالي تشخيص است و اين فهم با گذشت زمان در سالك پديدار مي شود. ما براي تشخيص و فهم بايد از طوطي درس بگيريم و از فهم و درك و هدفش بايد درس بياموزيم. اهل جمع بايد رابطه اي پنهاني و دروني نسبت به هم پيدا كنند كه با اين رابطه ظاهري جداست. رابطه دلي بايد پيدا كنند كه نشان ان در ظاهر هويدا مي باشد.

مرحوم صغير اصفهاني مي فرمايد:

فغان ز عشق كه آسان نمايد اول كار         

                                  چو مدتي گذرد سخت مي شود دشوار

مرحوم شكيب مي فرمايد: با لباس آدميت كار حيواني كني .

گاهي انسان خون انسان را هم مي خورد، اما اهل دل مي فهمد اين چه عملي است ، آيا همه مي فهمند؟ نه.

گاهي خون انسان را سر مي كشند و مكه هم مي روند، با لباس حيواني عبادت مي كنند. حج مي روند، عزاداري مي كنند و نماز به پا مي دارند. اگر روزي امام حسين دست تو را بگيرد و بگويد تو خون آدم خورده اي و حيواني چه بايد كرد؟

با خواندن كتاب مقدس آسماني و 4 ركعت نماز خواندن و دست قبول دهيم؛ كه نمي رسيم . بايد لباس ادميت پوشيد و لباس حيواني را دور كرد. آدم بودن به ظاهر نيست بايد خصوصيات ادمي داشته باشد.

 اول شرط ادميت اين است كه بايد امروز او با ديروزش فرق كند و فردا بهتر از امروز. فردا عادل تر باشد، انسان تر باشد، فردا رحمانيتش بيشتر باشد، دوست داشتني تر بشود، با محبت تر باشد، اين را مي گويند لباس ادميت پوشيدن.

بايد همواره تلاش بكنيم اگر يك انسان كامل نشديم لااقل يك انسان خدا دوست باشيم.

 مردم درك و فهم شناخت يك انسان كامل را ندارند.

انسان بايد تشخيص دهد كه جايگاه او كجاست. ببيند كه خداوند انسان را چگونه خلق كرده و چه چيزي را كه مي توانسته است اضافه كند و نكرده است به زور پيدا كند و خود را با خواسته خدا برساند.

 آيا همينطور بايد بياييم و همينطور برويم؟

 اگر اينگونه بود كه حيوان مي شديم بهتر بود.

ما بايد جواب نعمات خداوند را بدهيم و چيزي جز ادم بودن نيست بياييم خودمان را نشان بدهيم و به خدا بگوييم بار الها تو ما را از وجود خودت خلق كرده اي ما هم مي خواهيم لايق ان باشيم.

ما بايد بيشتر تلاش كنيم تا ادم شويم. انسانيت پيدا كنيم و خود را انسان كامل نمائيم.

اول قدم در راه انسانيت خدمت است. خدمت به خلق، خدمت به هم نوع، خدمت به كل عالم هستي، خدمت به آفريده هاي خداوند و اعلم تر از همه خدمت به جمع مورد قبول خود و والاتر خدمت به پير و مرشد راه.

ما كسي نيستيم غير از صفر، يك صفر هستيم در مقابل پروردگار عالميان

ما كسي هستيم كه طاقت كوچكترين درد را نداريم ولي ادعاي زياد داريم. بايد شكر گذار خداوند عالميان باشيم.

جمع ها

جمع ها

 هر شخصي در هر جمع كه وارد مي شود بايد ببيند آيا حاصل دارد و درآمدي دارد يا نه ؟ انسان به هر جمعي كه خواست وارد شود بايد درك و فهم آن جمع را دارا باشد كه بداند كه كجا مي خواهد برود و بنشيند.

مسجد و كليسا و عبادتگاه و دير و خانقاه، همه يكي است هدف همه يكي است همه مي خواهند به پرواز برسند.

ورود به جمع لازمه اش در مرحله اول شناخت از ان جمع است انسان تا جمع را نشناسد نبايد وارد شود. مرحله بعد طلب بايد داشته باشد و درخواست به هدف رسيدن داشته باشد.

مرحله سوم يك فرد در جمع؛ عاشق شدن است.

طالب از مرحله طلب فراتر رفته و افزون طلب كرده وارد ميدان عشق مي شود و عاشق مي شود. انسان تا عاشق نشود به مطلوب و معشوق خود نمي رسد. عاشقهاي زيادي در راه عشق جان دادند. يكي مي آيد و عاشق دختري مي شود و با مخالفت به ازدواج با دختر دست به خودكشي يا ديگر كشي مي زند و يكي همچون منصور حلاج سر بر دار عشق مي دهد.

هر دو پرواز كردند يكي پرواز نفس كرد و يكي پرواز عشق.

هر دو طالب مطلوب بودند و هر دو عاشق و معشوق، اين عشق كجا و ان عاشق كجا؟

انسان در ورود به جمع بايد تكليف خود را بداند و بداند چه مي خواهد و طالب چيست؟ بايد بداند كه بر چه بامي مي خواهد بنشيند؟

يك پرنده وقتي مي خواهد پرواز كند اول يك جايي را در نظر مي گيرد كه وقتي پرواز كرد كجا بنشيند، گاهي نمي تواند بنشيند يا نگذاشتند كه بنشيند، پرواز را ادامه مي دهد تا فرصت پيدا كند. اين نيست كه خودش را بيندازد روي زمين يا اينكه اين بام نشد برود روی بام ديگر بنشيند.

حركت درويشي و پرواز دل همچون پرواز پرنده تفسير مي شود.

انسان بايد جائي براي پرواز و مكاني براي نشستن داشته باشد تا بتواند پرواز كند.

هدف لازم است، بال لازم است، مسير لازم است وگرنه انسان منحرف مي شود و سقوط مي كند.

منصور حلاج تا سردار مانع هايي سر راهش بود مانع هاي پرده، پرده اسرار. پرده اي كه ديده نمي شود، ان پرده كه طوطي به طوطي ديگر خبر از طريق آزادي مي دهد.

منصور حلاج از كجا فهميد كه اخر كار بالاي دار است يا بعضي بزرگان كه ندا در مي دهند كه فردا چه مي‌شود؟ از كجا مي دانند؟ از هدفشان. از نتيجه هايي كه در جمع حاصل مي كرده اند.

 

او به كمال نفساني رسيد و اين به كمال حقاني رسيد.

رابطه آسمانها با حركت درويش 2

رابطه آسمانها با حركت درويش 2

 

اهل دل اگر هوشيار نبود، اگر بيدار نبود، اگر هدفي نداشت ، خود به خود از حق تعالي جدا مي شود. فاصله اش زياد مي شود هر چه فاصله اش زياد شد از رحمت او دور مي ماند. ما بايد دلمان را با حق تعالي با خورشيد و زمين تشريح كنيم.

تاريكي هم مقامي دارد و شب عظمتي،‌عظمت ماه هم تا يك دوره خلاقيت است براي انسان اما خلاقيت ضعيف است.

خدا مي فرمايد: فقرا (دراويش) از مردم جدايند.

فكر كنيد ببينيد ماه و ستاره و خورشيد، اينها جلوه هايشان را نشان مي دهد جلوه نمائي مي كنند، هزاران سال است كه جلوه نمايي مي كنند (البته نه خود نمايي مورد نظر ما) آنها جلوه هايشان را نشان مي دهند و خلاقيت خود را بظهور مي رسانند. هر روز بهتر و خوبتر از روز قبل جلوه نمائي مي كنند. اگر امشب تمام شد و فردا باز مي آيد ولي از نقطه اي ديگر و كمي با روز قبل فرق دارد يا بزرگتر جلوه مي كند يا كوچكتر، بهر حال ثابت نيست شما خودتان را به ماه تشريح كنيد اگر يك شب ابر بود و ماه نبود نه بر اين است كه ماه تمام شد نه اين تمام شدني است.

اگر شما در جمعي قرار گرفتيد كه اين جمع معيوب بود و يا مخالف افكار و انديشه ها و صحبتهاي دلت بود اين ابري است در حركت راه بايد عيب را برطرف كني بايد عيب را بيابي تا لكه ابر كنار برود.

اگر گفتيم فقير بايد لطيف باشد با لطافت زندگي كند و با لطافت حركت كند بخاطر اين است كه جلوي ماهش را ابر قرار نگيرد.

قائده اي است كه مي گويند ماه شب چهاردهم، چرا فقط شب چهاردهم شب پانزدهم و شانزدهم هم ماه جلوه نمايي به همان حال شب چهاردهم دارد ولي دليل اين است كه در طي اين چهارده روز كم كم حركت كرده و خود را در معرض عنايت خورشيد قرار داده است و رشد نموده و مقامات كسب كرده است و شب چهاردهم تكميل شده است مگر اين همان ماه شب اول نيست؟ مگر اين همان ما شب دوم نيست؟چرا هست ولي در حال حركت بود و تلاش نمود و خود را در معرض رحمت خورشيد قرار داد تا ماه شب چهاردهم شد و ثابت نبود.

 حركت سلوكي درويش هم بر اساس حركت ماه است او نبايد ثابت بماند و بايد حركت كند و همواره خود را به دل معشوق نزديك كند تا به ماه شب چهاردهم جلوه كند.

ماه جلوه مي كند و به ستارگان آسمان خداوندي فخر عشق مي فروشد و در برابر آنها عشق ظهور مي دهد و مي گويد:من آنقدر نور دارم كه كسي شما را نمي بيند، مي گويد من همه بندگان را بسوي خود مي خوانم و همه سرهايشان براي ديدن من بالاست و مي گويند ببينيد كه ماه چقدر زيبا است، شب چهاردهم همه به ماه نگاه مي كنند.

ستارگان در عالم حركت فقر، خلق الله هستند سعي كنيد در برابر خلق الله ماه شب چهاردهم بشويد، اگر شبي لكه ابري پيدا شد و تاريك شد مردم سريع كنجكاوي مي كنند كه چرا ابر شد. لكه ابر از ان فقيري است كه مي خواهد خود را پاك كند خود را پاك نكرده است اينها تشريح افراد سالك براي رسيدن به مقصد است و درسي است براي تفكر در باب عظمت خلقت خداوندي.

ستارگان آسمان هم به خودي خود جلوه مي كنند و انها هم خلاقيت دارد و رازهاي فراوان دارند و درس حركت سلوك هستند.

شما دور ماه را نگاه مي كنيد چند ستاره هستند كه هر كدام برنامه اي  دارند ما يك پنجم ستاره داريم يك 9 ستاره داريم يك سه تا ستاره  داريم و چند تاي ديگر كه اهل نجوم بهتر مي دانند اينها با ستارگان ديگر فرق مي كنند اين ستارگان 3،5،7،14 تائي قانوني و حسابي دارند اما هر جا ماه برود اينها هم حركت دارند و از ماه جلوه مي گيرند و از نور او استفاده مي كنند.

خداوند خورشيدي خلق كرده است كه ماه از نور آن جلوه نمائي مي كند و خودنمائي مي كند ماه مي آيد يك نوري پيدا مي كد و از نورش ستارگان آسمان استفاده مي كند و جلوه نمايي مي كنند. ماه كه مي رود ستاره جلوه نمائي مي كند.

اگر كسي خواست به خدا نزديك شود بايد از اين خورشيد و ماه و ستاره استفاده كند و از انها درس بگيرد و حركت كند

رابطه آسمانها با حركت درويش 1

رابطه آسمانها با حركت درويش

 

وصف ستارگان و خورشيد و ماه وصفي زيباست و تفحص و تفكر در اين باب خلقت خداوندي لذتي شگرف دارد.

درويش با نگاه به كائنات خداوندي بايد از انها درس بگيرد و از حركت آنها حركت خود را بيابد و زيباتر حركت كند تا به مقصد برسد.

خورشيد يك نوري دارد و يك زيبائي ولي در برابر ماه بزرگي نمي فروشد.

خورشيد يك قاعده و قانوني دارد براي خودش و تابع آن قانون است يك ساعت معين ظهور مي كند و زماني به انتها مي رود. اصل بزرگ بيني و غرور انسان با نگاه به خورشيد نمايان مي شود. يك روزي انسان رشدي پيدا كرده حركتي مي كند ، بارور مي شود و بار مي دهد و از او استفاده مي كنند و روزي ديگر تمام مي شود. پس بايد درس گرفت و درك كرد. اگر ما بفهميم كه يك خورشيد با ان همه عظمت يك روزي تمام مي شود خيلي با ارزش است.

آيا ما يك روزي را فكر كرده ايم كه بگوئيم صبح كه مي شود خورشيد به اين زيبايي رشد مي كند چقدر زيبا و قشنگ و پر نور است؟ هر چه مي آيد جلوتر نورش بيشتر مي شود اما همين خورشيد يك زماني دارد كه مي رود و ماه جلوه نمايي مي كند آن هم سهمي از اين عالم دارد. خورشيد مي رود و تاريك مي شود و جايش را ماه مي گيرد.

ماه مي آيد ولي خيلي نورش از ان كمتر است ولي او هم مي آيد و مي خواهد جلوه نمائي كند و بگويد كه من يك كسي هستم و من هم هستم.

چرا ماه كه مي رود ستاره جلوه نمايي مي كند؟ آن هم سهمي دارد از اين عالم امكان. آن خورشيد به آن عظمت كه نورش ديده ها را بينا مي كند و آنچه ناپاكي و نجاسات است پاك مي كند، انهم فناي موقت مي شود.

خداوند همانگونه كه براي خورشيد شب و روز قرار داده است براي درويش هم زمان نو و كهنه قرار داده است. مي گويد برو در خلوت شب استراحت كن و فكر كن كه فردا چگونه بايد باشيد. ثمر خلاقيت را چگونه مي خواهي استفاده كني و از آن نتيجه بگيري.

موقع روز هم ستاره هست و هم ماه ولي ديده نمي شود چرا؟ نور با عظمت خورشيد جلوه نمائي مي كند.

 خورشيد كه رفت ماه مي آيد. ماه هم كه مي رود ستاره ها كاملاً خود را نمايان مي كنند.

يعني زمان احتياج است تا ستاره خود را نمايان كند.

خورشيد زمانش ثابت نيست هر روز كوتاه تر يا بلندتر از روز قبل خود مي شود يعني ثابت نيست همه ستارگان و كهكشانها ثابت نيستند ماه ثابت نيست همواره در هستي در حال حركت هستند پس چگونه انسان ثابت باشد.

تفسير خورشيد و ماه و ستاره

تفسير خورشيد و ماه و ستاره

 

 انسان همينكه تفكر مي كند مي بيند روز خيلي روشن است و شب هم تاريك و انسان نمي تواند ببيند اما اين هم يك نوع صفات است اين يك خودنمائي است خدا مي گويد: بيا بيشتر نزديك شويم نگرش به طلوع و غروب آفتاب زيباست، نگاه به آسمان مي كنيم مي بينيم خورشيد رفت و هوا كم كم تاريك شد. تاريكي شب خودنمائي مي كند. خورشيد كه باشد هيچ كس به فكر ماه نيست، تاريكي شب جلوه ماه را نشان مي دهد و ماه خودنمايي مي كند و اظهار خود نمايي مي كند. قدرتش را در ظلمات شب به نمايش مي گذارد و مي گويد: من چراغ شب هستم كم كم ماه ناپديد مي شود و تاريكي سلطه پيدا مي كند و گسترده بر فرش زمين مي شود.

در ظلمات شب ستاره ها پديدار مي شوند و همچون گوهري بر پهنه آسمان مي درخشند همينكه صبح نزديك مي شود و خورشيد از دور مي آيد تاريكي خود را پنهان مي كند و هوا روشن مي شود و شادابي صبح بر پهنه زمين پديدار مي شود و هستي شادابي پيدا مي كند انسان شاداب و پر انرژي به كار مشغول مي شود و با حال خويش به امورات مشغول مي شود.

ما مي خواهيم بگوييم:

اي انسان صبح زود باش بياييد حال خوش پيدا كنيم بين طلوعين را بين خود قرار بده و بگو مي خواهم طلوع كنم، بگو شب بوده ام آمده ام در اين راه و مي خواهم طلوع كنم و صبح شوم.

 

كوه نشانه اي از عظمت پروردگار

كوه نشانه اي از عظمت پروردگار

 

 همانطور كه در انسانها حركت و رشد و نمود و حرارت است در جمادات نيز اين حركات وجود دارد يعني در سنگ هم هست اما براي ما قابل درك نيست و آنچه بدست پروردگار عالميان خلق شده است داراي حركت و تعالي است.

كوهها نشانه هايي از عظمت پروردگار عالميان هستند و با بررسي و كنكاش مي توان دريافت كه حق تعالي بي هدف و بدون مقصود اين كوهها را خلق نكرده است و در آن نكته هايي است براي شناخت او و حركت بطرف او.

اولا: در درون زمين حرارتي وجود دارد كه گاه اين حرارت با نزديك شدن به سطح زمين باعث حركت پوسته زمين و آتشفشان يا زمين لرزه مي گردد و كوهها مانند ميخها و ستونهايي سطح زمين را نگه داشته اند و حركت حرارت درون زمين را كنترل مي نمايد و اگر نه تمام سطح زمين متلاشي مي گشت.

دوم: اينكه در اين سنگها و اين كوهها معادن و منابع زيادي وجود دارد كه مورد استفاده بشر قرار مي گيرد و در ارتقاء سطح زندگي بشري بسيار مفيد واقع شده است.

سوم: كوهها آب انبارهاي مناطق مختلف زمين هستند يعني در زمستان برف برروي كوهها انباشته مي گردد و در بهار و فصل گرما آرام آرام آب شده و به پائين سرازير مي شوند و منابع غني چشمه ها و جويبارها و رودخانه ها هستند. عظمت اينكار وقتي معلوم مي گردد كه انسان براي مهار آب در يك منطقه اقدام به سد سازي مي نمايد و هزينه هاي هنگفت براي ايجاد يك سد به مصرف مي رساند و نگهداري از اين سد مستلزم صرف نيروهاي انساني و ماشيني زياد مي باشد.

چهارم: كوهها در قديم نقش اساسي براي شناسايي مناطق مختلف و به اصطلاح آدرسهايي براي مناطق مختلف بوده اند و همچنين براي حركت از بين كوهها خداوند دره هايي ايجاد نموده كه حركت از بين كوهها براي انسان به راحتي صورت گيرد و عظمت اين كار هم موقعي مشخص مي گردد كه انسان براي ايجاد يك تونل در كوه هزينه هاي زيادي صرف مي نمايد.

پنجم: از روي كوه جهت يابي مشرق و مغرب هم امكان پذير مي باشد يعني طلوع و غروب خورشيد را مي‌توان مشخص نمود به دين صورت كه اگر ابر كامل باشد طرفي از كوه كه آفتاب بيشتر مي خورده است و برف ندارد مشخص مي باشد و طرفي كه آفتاب كمتر خورده رنگ سنگ تيره تر و مشخص تر است.

بنابراين ما بايد توجه كامل به اين نشانه و عظمت الهي داشته باشيم و با تفحص و بررسي در ابعاد مختلف اين عظمت كمال استفاده را در طريق و حركت خود از آن بنمائيم. اينها مثالهايي در ظاهر است و انسان در باطن امر بايد برداشتهاي عرفاني براي خود بنمايد.