اهل دل

اهل دل

 

اهل الله اهل توكل است؛ اهل يقين است. ما اهل باور هستيم، جمع فقير يعني جمع باور يعني جمع يقين. ما بر هر چيزي يقين مي كنيم و به نتيجه مي رسيم. عده اي ما را ساده لوح فرض مي كنند و مي گويند اگر ساده لوح نبودند چهل يا پنجاه نفر آنها نمي آمدند نزد يك نفر بنشينند و ببينند كه چه مي گويد و عمل كنند. بله ما ساده لوح هستيم و ساده لوح نسبت به اعتقادات و آنچه تقبل كرده ايم و قرار گذاشته ايم. دروغ به انديشه ها و باورهاي خود نگوييم.

خدا عاشق كساني است كه نسبت به اعتقادات خود راستگو باشند و باور داشته باشند و عمل كنند به انديشه هاي خدا پسندانه خود.

ما بندگان بي دردسر خدا هستيم كه يک رو داريم نه هزار رو باشيم.

درويش اهل توكل و يقين است و طمعكار نيست كه با يك عبادت و نماز خواندن طلب كار خدا باشد كه من اين كار را كردم پس تو خدا ده تا چيز به من بده.

رابعه را در مكه در دور حرم مطهر ديدند از رابعه پرسيدند از خدا چه خواستي گفت: از خدا خواستم كه هيچ چيز از او نخواهم. اين را مي گويند بنده بي دردسر خدا.

اما همينكه چشممان به پرده خانه خدا افتاد از خدا هزاران چيز مي خواهيم و درب شكايت را باز مي كنيم اين هم يك بنده خداست بنده طلبكار خدا.

اينكه مي گويند: اهل پرواز شويد نه پرواز جسم است پرواز روح است. نشسته گوشه اي سربر زانو چشمانش را بسته است با كسي حرف نمي زند اما پرواز مي كند. گاهي ديده اند كه خواب هستيد و خواب مي بينيد، گاهي خواب مي بينيد در يك باغ زيبا هستيد و كنار جوئي از آب و يا جايي با صفا هستيد از خواب بيدار مي شوید ناراحت مي شويد كه چه خواب خوبي بود كاش باز آنجا مي رفتم. اين روح است كه پرواز كرده است.

 گاهي خواب مي بيند در چاهي گرفتار هستيد يا در بنديد و خواب وحشتناك مي بينيد از خواب مي پريد و مي گويد خوب شد بيدارشدم اين پرواز روح است.

روح از بدن پرواز مي كند مي رود گردش، تفريح، گاهي به زيارتگاهها مي رود گاهي گرفتار مي شود. مي گويند: كسي كه خواب است ناگهاني صدايش نكنيد ديوانه مي شود و آهسته و آرام بيدارش كنيد چرا؟ چون روح از بدن خارج شده است و بيداري ناگهاني بواسطه طول كشيدن تا ورود روح بر جسم باعث اذيت و آزار جسم مي شود روح نيازمند پرواز است و انسان تسليم برخواسته روح است.

همينگونه كه انسان تسليم بر نفس است تسليم بر عقل است تسليم بر روح هم هست. غذاي روح ان خواهش ها و اميال شماست در بيداري هر چه شما خواستيد و به دنبال ان بوديد و بدن را تشويق به آن كردي و نيازمند و حريص به خواسته هاي جمعي خود كرديد و يا خواسته دلي، روح در پرواز به طرف همان مي رود به خاطر همين است كه مي گويند: اهل دل باش؛ عاشق باش.

چرا همواره صحبت از دل و عشق است؟ مي خواهند منحرف شوي مي خواهند در پرواز روح تو را به طرف معشوق ببرند، بطرف دوست ببرند، بطرف ميل دل ببرد، اين است راز پرواز.

رابطه حال خوش و عظمت بسم الله الرحمن الرحيم

 رابطه حال خوش و عظمت بسم الله الرحمن الرحيم

 

بسم الله الرحمن الرحيم و عظمت بسم الله الرحمن الرحيم يكي از رمزهاي پروردگار عالميان است؛ بين خودش و انسانهايي كه خلق كرده است. خداوند مي فرمايد ابتداي هر كاري و در آغاز هر كاري بسم الله  را بگوييد بسم الله يكي از رمزهاي خداوندي است كه انسان را موفق مي گرداند و باعث رفع مشكلهاي او مي‌شود. ما چندين بسم الله داريم كه هر كدام جايي و معنايي دارد و هر كدام عظمتي و مرتبتي دارد. آيا اگر هر كسي بگويد بسم الله الرحمن الرحيم همان بسم الله  را گفته است؟ نه ؛ اول هر بسم اللهي كه انسان را شاد كرد اين از عظمت و از دل بسم الله بوده است.

انسان گاهي نذري مي كند و نتيجه نمي گيرد فكر مي كند كه هدف درست نبوده است و نذر اشتباه بوده است. گاهي به يك امامزاده وارد مي شود و نذر و نيازي مي كند و نتيجه نمي گيرد. فكر مي كند كه اين امامزاده معجزه ندارد، اينگونه نيست يا مثلاً در شروع كاري بسم الله مي گوييم و ان كار به نتيجه نمي رسد مي گوييم كه بسم الله هم اثري ندارد.

اولاً بسم الله الرحمن الرحيم حال خوش مي خوهد، ثانياً وقت خوش مي خواهد، ثالثاً دل پاك مي خواهد.

حال خوش چيست؟ چه موقع انسان حال خوش پيدا مي كند؟ چه كند تا حال خوش پيدا كند؟ حال خوش كجاها هست؟ چگونه به حال خوش مي رسد؟ همه اينگونه سؤالات در رابطه با حال خوش بحث مفصل دارد.

شعري دارد قطب العارفين مجذوب عليشاه در رابطه با حال خوش مي گويند:

من نگويم خدمت زاهد كني يا مي فروش      

                                هر كه حالت خوش كند در خدمتش چالاك باش

همه سخن عرفان در رابطه با حال خوش در همين بين گنجانيده شده است و رمز و راز حال خوش پيدا كردن و به حال خوش رسيدن را بيان نموده است. انسان بايد بگردد و صاحب دل را پيدا كند و حال خوش را در او بيابد و اگر حال او در كنار او خوش شد در خدمت او در آيد و همواره از باطن او استفاده نمايد تا همواره حال خوش داشته باشد.

آنكه  حال انسان را خوش مي كند صاحب حال است. حال، اهل زهد باشد يا اهل عرف. انسان همينكه به حال خوش او پي برد بايد به اين نتيجه برسد كه او مطلوب اوست و خدمت به او وظيفه جدايي ناپذير از حال خوش است.

مرتبه لازم بسم الله الرحمن الرحيم گفتن دل پاك و صداقت محض است نسبت به آن حال خوش كن.

ما موقع ورود به آن زيارتگاه يا امامزاده يا عبادتگاه يا خانقاه حال خوش كن با گفتن بسم الله آيا صادق هستيم و راست مي گوييم يا نه؟

حركت بعدي مريد درك حال خوش و معرفت حال خوش و چگونگي بدست اوردن حال خوش است.

پس لازمه بسم الله گفتن حال خوش است، صداقت و درك و معرفت و بيان باطني آن حال چيست؟

چگونه بايد حال خوش داشت؟

چگونه حال ما خوش مي شود؟

آيا مي فهميم كه حالمان كي خوش مي شود؟

آيا طالب حال خوش هستيم؟

 سالك و طالب بايد در دلش همواره به دنبال جواب اين سؤالها باشد. كجا انسان حال خوش پيدا مي كند؟

در كربلا؟

در مكه؟

در بقيع؟

آنجا كه انسان طلب او به حركت مي آيد و طلب او گل مي كند.

آنجا كه انسان روحش را پاك مي كند.

آنجا كه انسان از خود بي خود شده جدائي او و مطلوب برايش مشكل است مثلاً مثالي جهت فهم بهتر.

انسان با استشمام بوي غذا طالب غذا مي شود و مي فهمد كه غذا خوشمزه است و نوعش چيست. تشخيص مي دهد كه او دوست دارد و يا ندارد؟ از بوي غذا تشخيص مي دهد كه چقدر غذا خوشمزه است. آخر بو چه ربطي دارد به دل ما كه حواس خوردن آن غذا را مي كند؟

رمز همين است از بوي غذا نوع غذا را تشخيص مي دهد و طالب ان مي شود حال هم همين گونه است. انسان با تغيير حال خود بايد طالب آن حال خوش كن باشد

واي به حال انساني كه از بوي غذا نوع غذا و مزه ان را تشخيص بدهد و نتواند تغيير حال خود در مصاحبت با اهل دل را تشخيص دهد و نداند چه موقع خوش است و چه موقع ناخوش است.

واي به حال آن سالكي كه چندين سال است حركت كرده است و هنوز ندانسته است از چه چيز حال خوش پيدا مي كند.

درويشي مي گفت: انهايي كه ولايت علي ابن ابيطالب دارند بوي خوش دارند و از بوي آنها مي توان آنها را تشخيص داد.

او از بوي درويش ولايت او را تشخيص مي دهد.

گاهي انسان از كنار شخصي مي گذرد و سعي مي كند زود از او رد شود. صحبتي كه نشده است مي گويد من از او خوشم نمي آيد. حالمان را گرفت.

ما بايد يك درصدي از آن حس كه به كار مي زنيم و از بد حال كردن افراد نسبت به خودمان آگاه مي شويم، اگر 50% را از اين طرف بكار بگيريم كه چگونه حال ما خوش مي شود ما موفق هستيم.

آيا بايد با يك يا دو ساعت كه در جمع شركت مي كنيم حالمان خوش شود؟ نه همه جا مي توان حال خوشي داشت.

جلسه تذكر است اين جلسه را مي گذارند كه ببيند كه كسي مرد كار است و چه كسي نيست. اين كلاس است كه يك درس به ادم مي دهند مي گويند: اين درس را بگير و برو عمل كن مثل دوران تحصيل در مدارس يك درس مي دهند ولي مي گويند عمل كنيد يك روز علوم، يك روز حساب، يك روز ديني، يك روز ورزش هر روز درسي و تكرار و ادامه درسها، مي گويند برو سعي كن ياد بگيري و فردا جوابش را بياور.

در سال از يك محصل و دانش آموز دو يا سه بار امتحان مي گيرند آخر سال معلوم مي شود نمره او خوب بوده است يا بد بوده است.

جمعخانه حكم همان كلاس را دارد. مرشد ميداند حال مريد خوش است يا نه.

مرشد مي داند كه مريد عمل مي كند يا نه.

مرشد مي داند كه مريد طالب است يا نه،

مي داند كه او تلاش مي كند يا نه،

پس چرا نمي‌گويد؟ قرار بر گفتن نيست.

از خلقت آدم تا حال و تا ختم جهان هميشه اين سخن مي باشد و بوده است و خواهد بود؛ عاشق و معشوق، طالب و مطلوب.

همواره سخن حق در همين راستا بیان گرديده است. همه ما يك هدف داريم يك مقصد داريم. مي خواهيم به مقصد برسيم. يكي تندرو است و يكي كندرو است. قرار نيست همه برسند به آنجا ولي قرار هم نيست كه ما دنبالش را رها كنيم و بگوئيم ما كه نمي رسيم بايد رهايش كرد، پس كجا آن عاشق است و كجا آن معشوق است.

شاه قاسم انوار  مي گويد: اگر بر سر تربت يكي از اولياء خدا رفتي يك مقدار از حال او را مي تواني بگيري . از او طالب كن بگو يا علي يك مقدار از اين حال اولياء را به ما بده.

همه صحبت از اين است كه حال مي خواهند

 توفيق مي خواهند.

 توانائي مي خواهند.

 محبت مي خواهند.

 همه وجود سالك طلب است.

آنهائي كه اين راه را انتخاب مي كنند و مي خواهند حركت كنند و فعاليت كنند تا به جائي برسند؛ بايد همواره اميدوار باشند. اگر با يزيد نشدند با يزيد شناس كه شده اند. درك حركت و مرتبت او را كرده اند تلاش كرده است. اين خواست خدا بوده است پس بايد همواره تلاش كرد و طلب داشت.

جمعخانه

جمعخانه 3

 

آيا ما در جمع هواسمان را جمع كرده ايم؟ اگر طالب بوده ايم، اگر عاشق بوده ايم، آيا مانع هايمان را برطرف كرده ايم، آيا از نفس گذشته ايم، آيا از عقل ناقص دوري گزيده ايم؟

آيا ما به هدف خود مي رسيم؟ ايا ما مگر از يك طوطي كمتر هستيم او از ديار دور سخن دل را دريافت و مطلب را يافت.

او با دل به همنوعان ندا داد كه مرا دريابيد و راز نجات مرا بيان كنيد و آن طوطيان همدل، سخن دل طوطي در بند را يافتند و سر آزادي سر دادند. يك جمع فدا شدند تا او راز را كشف كند.

اگر يكي مي مرد او در نمي يافت و در نظرش جلوه نمي كرد و يقين راه را پيدا نمي كرد ولي همه امدند يكي شدند و اين حركات را كردند تا او را از آزادي با خبر كنند.

مولانا بعضي از جمع ها را مانند گوسفندان مي داند. در حركت جمعي گوسفندان گوسفند جدا شده از گله طعمه گرگ مي شود چرا؟ چون از جمع جدا شد.

اين پروازي كه عرض كرده ام همه طالبند ولي كساني مي توانند كه از حالات حيواني خارج شوند.

 يكي از وادي هايي كه انسان در حركت سلوك خود بايد بگذارند وادي حيوانيت است.

اگر از اين وادي بگذريم حالات ما با گوسفند فرق مي كند حركات و حالات ما فرق مي كند.

يكي ديگر از وادي هايي كه بايد درويش پشت سر بگذارد وادي عقل است، سالك در حركت خود از هر وادي كه بگذرد به وادي ديگر مي رسد اين چند وادي با ان هفت وادي الهي فرق مي كند. انسان بايد از اين وادي ها بگذرد تا به آنها برسد.

گذراندن وادي ها با سابقه درويشي برقرار نمي شود و فقط بايد مانع ها را برطرف كند.

سالك در حركت خود به جاي هر مانع بايد صفتي قرار دهد، بايد از مانع ها فاصله گرفته تا بعد بتواند جايگزيني پيدا كند.

 در برابر منيت چه چيز را بايد جايگزين نمود. بگويد من كسي نيستم و خود را كوچك شمردن، چه كار كنيم تا نفس منيت را زير پا بگذاريد؟ خدمت بايد بكنيم.

پيامبر اكرم هر موقع جمع خصوصي مي گرفت در جمع مي نشست و به صورت حلقه در مي آمدند و هر كس وارد مي شد مي ديد نه كسي عقب است و نه كسي جلو، نه بالا مشخص بود و نه پايين مجلس. مي‌پرسيد پيامبر كيست؟ جمعي كه پيامبر دوست مي داشت اينگونه جمعي است.

 سوخت پرواز دل در حركت سلوكي درويش خدمت است، خدمت بي منيت، خدمت بدون توقف، خدمت بدون گفتار، خدمت بدون توضيح.

ركن اول كار و اصل كار خدمت است. سالك باد عبور از مرحله وادي حيوانيت و درك تكليف انساني بودن خود مي فهمد اول چه كسي بزرگتر و چه كسي كوچكتر است. باید به بزرگتر از خودمان احترام بگذاريم و دوم زير دست را محترم بشماريم و سوم سيد با عام را بيشتر محترم بدانيم، چهارم متين باشيم، صبور باشيم، باگذشت باشيم، زود تصميم نگيريم، در هيچ موردي قضاوت نكنيم.

يكي از مواردي كه بال پرواز سالك را مي چيند قضاوت بي جا است. زيرا عدم آگاهي انسان را مي رساند و غير از چيده شدن بال سالك او را از درك و شعور هم ساقط مي كند.

سالك كه اهل جمع شد و در جمع شركت نمود و مقدمات را طي كرد، روح لطيف مي يابد و به لطافت كارش مي رسد و به خطر نزديك مي شود و او بايد آگاه باشد كه خطر در كمين اوست.

سالك همينكه خوبي پيشه كرد و از بدي دور شد بايد تشخيص خود را بالا ببرد زيرا فرق بين خوب و بد نياز به تشخيص دارد. فهم راجع به خوب و بد مرحله عالي تشخيص است و اين فهم با گذشت زمان در سالك پديدار مي شود. ما براي تشخيص و فهم بايد از طوطي درس بگيريم و از فهم و درك و هدفش بايد درس بياموزيم. اهل جمع بايد رابطه اي پنهاني و دروني نسبت به هم پيدا كنند كه با اين رابطه ظاهري جداست. رابطه دلي بايد پيدا كنند كه نشان ان در ظاهر هويدا مي باشد.

مرحوم صغير اصفهاني مي فرمايد:

فغان ز عشق كه آسان نمايد اول كار         

                                  چو مدتي گذرد سخت مي شود دشوار

مرحوم شكيب مي فرمايد: با لباس آدميت كار حيواني كني .

گاهي انسان خون انسان را هم مي خورد، اما اهل دل مي فهمد اين چه عملي است ، آيا همه مي فهمند؟ نه.

گاهي خون انسان را سر مي كشند و مكه هم مي روند، با لباس حيواني عبادت مي كنند. حج مي روند، عزاداري مي كنند و نماز به پا مي دارند. اگر روزي امام حسين دست تو را بگيرد و بگويد تو خون آدم خورده اي و حيواني چه بايد كرد؟

با خواندن كتاب مقدس آسماني و 4 ركعت نماز خواندن و دست قبول دهيم؛ كه نمي رسيم . بايد لباس ادميت پوشيد و لباس حيواني را دور كرد. آدم بودن به ظاهر نيست بايد خصوصيات ادمي داشته باشد.

 اول شرط ادميت اين است كه بايد امروز او با ديروزش فرق كند و فردا بهتر از امروز. فردا عادل تر باشد، انسان تر باشد، فردا رحمانيتش بيشتر باشد، دوست داشتني تر بشود، با محبت تر باشد، اين را مي گويند لباس ادميت پوشيدن.

بايد همواره تلاش بكنيم اگر يك انسان كامل نشديم لااقل يك انسان خدا دوست باشيم.

 مردم درك و فهم شناخت يك انسان كامل را ندارند.

انسان بايد تشخيص دهد كه جايگاه او كجاست. ببيند كه خداوند انسان را چگونه خلق كرده و چه چيزي را كه مي توانسته است اضافه كند و نكرده است به زور پيدا كند و خود را با خواسته خدا برساند.

 آيا همينطور بايد بياييم و همينطور برويم؟

 اگر اينگونه بود كه حيوان مي شديم بهتر بود.

ما بايد جواب نعمات خداوند را بدهيم و چيزي جز ادم بودن نيست بياييم خودمان را نشان بدهيم و به خدا بگوييم بار الها تو ما را از وجود خودت خلق كرده اي ما هم مي خواهيم لايق ان باشيم.

ما بايد بيشتر تلاش كنيم تا ادم شويم. انسانيت پيدا كنيم و خود را انسان كامل نمائيم.

اول قدم در راه انسانيت خدمت است. خدمت به خلق، خدمت به هم نوع، خدمت به كل عالم هستي، خدمت به آفريده هاي خداوند و اعلم تر از همه خدمت به جمع مورد قبول خود و والاتر خدمت به پير و مرشد راه.

ما كسي نيستيم غير از صفر، يك صفر هستيم در مقابل پروردگار عالميان

ما كسي هستيم كه طاقت كوچكترين درد را نداريم ولي ادعاي زياد داريم. بايد شكر گذار خداوند عالميان باشيم.

جمع ها

جمع ها

 هر شخصي در هر جمع كه وارد مي شود بايد ببيند آيا حاصل دارد و درآمدي دارد يا نه ؟ انسان به هر جمعي كه خواست وارد شود بايد درك و فهم آن جمع را دارا باشد كه بداند كه كجا مي خواهد برود و بنشيند.

مسجد و كليسا و عبادتگاه و دير و خانقاه، همه يكي است هدف همه يكي است همه مي خواهند به پرواز برسند.

ورود به جمع لازمه اش در مرحله اول شناخت از ان جمع است انسان تا جمع را نشناسد نبايد وارد شود. مرحله بعد طلب بايد داشته باشد و درخواست به هدف رسيدن داشته باشد.

مرحله سوم يك فرد در جمع؛ عاشق شدن است.

طالب از مرحله طلب فراتر رفته و افزون طلب كرده وارد ميدان عشق مي شود و عاشق مي شود. انسان تا عاشق نشود به مطلوب و معشوق خود نمي رسد. عاشقهاي زيادي در راه عشق جان دادند. يكي مي آيد و عاشق دختري مي شود و با مخالفت به ازدواج با دختر دست به خودكشي يا ديگر كشي مي زند و يكي همچون منصور حلاج سر بر دار عشق مي دهد.

هر دو پرواز كردند يكي پرواز نفس كرد و يكي پرواز عشق.

هر دو طالب مطلوب بودند و هر دو عاشق و معشوق، اين عشق كجا و ان عاشق كجا؟

انسان در ورود به جمع بايد تكليف خود را بداند و بداند چه مي خواهد و طالب چيست؟ بايد بداند كه بر چه بامي مي خواهد بنشيند؟

يك پرنده وقتي مي خواهد پرواز كند اول يك جايي را در نظر مي گيرد كه وقتي پرواز كرد كجا بنشيند، گاهي نمي تواند بنشيند يا نگذاشتند كه بنشيند، پرواز را ادامه مي دهد تا فرصت پيدا كند. اين نيست كه خودش را بيندازد روي زمين يا اينكه اين بام نشد برود روی بام ديگر بنشيند.

حركت درويشي و پرواز دل همچون پرواز پرنده تفسير مي شود.

انسان بايد جائي براي پرواز و مكاني براي نشستن داشته باشد تا بتواند پرواز كند.

هدف لازم است، بال لازم است، مسير لازم است وگرنه انسان منحرف مي شود و سقوط مي كند.

منصور حلاج تا سردار مانع هايي سر راهش بود مانع هاي پرده، پرده اسرار. پرده اي كه ديده نمي شود، ان پرده كه طوطي به طوطي ديگر خبر از طريق آزادي مي دهد.

منصور حلاج از كجا فهميد كه اخر كار بالاي دار است يا بعضي بزرگان كه ندا در مي دهند كه فردا چه مي‌شود؟ از كجا مي دانند؟ از هدفشان. از نتيجه هايي كه در جمع حاصل مي كرده اند.

 

او به كمال نفساني رسيد و اين به كمال حقاني رسيد.

هدف در جمع و جمعخانه


هدف در جمع و جمعخانه

 

قبلاً صحبت جمعها را توضيح داده ام و خلاصه اي از ان را بيان مي كنم، جمعي است در مساجد به عبادت مشغول هستند جمعي است در كليسا كه مسيحي ها هفته اي يكبار جمع مي شوند جمعي است در بين كليميها كه روزهاي شنبه دور هم گرد مي آيند و جمعي است در بين اديان مختلف كه در موقع و وقت معين تشكيل مي شود. در تمام اين جمع ها افراد خاص دور هم گرد آمده و به عمل خود مي پردازند و هيچكدام با ديگر نمي تواند جمع شوند و استفاده كنند. جمعي است در خانقاه ها كه دور هم جمع مي شوند و البته اينكه گفتيم نمي توانند در جمع يكديگر شركت كنند نه دليل بر دشمني باشد بر اين است كه هر كدام راهي دارند كه مورد احترام است.

انسان طالب پرواز دل است و همواره به دنبال بالي مانند پرندگان است كه درون را پرواز دهد. همه جمعها هدفشان پرواز درون است مسجدي مي خواهند پرواز كند، خانقاهي مي خواهد طيران كند، كليمي مي خواهد صعود كند، زردشتي مي خواهد بالا برود، مسيحي مي خواهد عروج كند همه يك چيز مي خواهند و ان پرواز درون است.

 

ادامه نوشته

اهمیت جمع و خانقاه

یا بسم الله الرحمن الرحیم

 

جمع و خانقاه

اهمیت جمع خانقاهی و نظر بزرگان در مورد آن:

 

روزی چند تن از بزرگان از جمله ابو سعید ابوالخیر در شهری یکدیگر را ملاقات کردند و پس از تشکیل جمع ،ابو سعید ابوالخیر فرمودند :

ادامه نوشته

جلسات پيامبر

جلسات پيامبر

 

پيامبر اكرم در طول رسالت خود همواره جلساتي چه در مساجد و اماكن عمومي و چه در منازل و مجالس خصوصي داشتند كه محتوا و ماهيت اين جلسات كاملاً با يكديگر فرق مي كرد يعني پيامبر در جلسات عام خود براي عوام و عموم مردم صحبت فرمودند ولي كساني هم بودند كه با پيامبر رابطه ديگري داشتند يعني عاشق پيغمبر بودند و اينها كساني بودند كه پيامبر اسرار را به انها مي آموخت و رابطه دل با آنها داشت، اما همه اينگونه نبودند و اين تعداد هم بسيار كم بودند مانند اباذر، سلمان ، مقداد و غيره و اينها صاحب حركت در طريقت بودند اما عوام همان اهل شريعت و رابطه شريعتي با پيامبر داشتند يعني اهل ظاهر اما خواص اهل باطن بودند.