مولانا آینه انسانیت

مولانا آینه انسانیت

 

منظور از گفته مولانا اينست كه ما خود را ببينيم مي گويد: اي سالك اي كسي كه در راه حركت مي خواهي بكني، اي كسي كه با تمام وجودت اعلام كرده اي كه خواهان و طالب هستي، برو خود را ببين كه هر كاري كه بكني در اين آينه نشان مي دهد. ولي هر كسي خود را در مقابل آينه قرار دهد خود را مي بيند.

اين آينه همان ذات پير است آينه اي كه خود را در ان مي بينيم، ان هم شما را مي بيند و بايد سالك يقين كند ایشان هم او را مي بيند و آينه او را مي بيند و پير هميشه هويدا و در همه حال ظاهر و شاهد اعمال و نيات او مي باشد. اين را يقين كنند كه او شما را مي بيند. شما همينكه در مقابل اينه قرار گرفتيد و خود را ديديد اگر لكه سياهي در چهره داشته باشيد آينه نمي گويد چهره ات سياه شده است. با زبان بي زباني مي گويد خود را ببين سياه شده اي برو خودت را بشوي. باطن پير هم شما را مي بيند و عيب شما را به خودتان نشان مي دهد و به شما به زبان بي زباني مي گويد: عيب در وجودت داري خود را بشوي.

 آيا شما وقتي در مقال آينه قرار مي گيريد؟ اگر لكه سياهي در صورتتان بود مي تواني بگويي نديدم؟ خير آنهم تو را مي بيند و نشانت مي‌دهد. مولانا هم مي گويد: پير هم مي بيند و عيب را يا جمال حسن را نشان مي دهد. اگر كسي يقين نداشته باشد كه در آينه مي توان خود را ديد آيا مي رود جلوي ان بايستد؟ فرق شيشه و اينه چيست؟ شيشه مات نشان مي دهد و سايه اي ولي آينه جمال را كامل نشان مي دهد اين شيشه عبادتهاي خود سرانه خود رهرو هستند.

فرق كسي كه مي خواهد خود را اصلاح كند و يا برود جايي تا اصلاح شود مثل آينه و شيشه است. شخص مي تواند در شيشه نگاه كند و عيب خود را ببيند و مي تواند در مقابل آينه بايستد ولي نمي تواند از شيشه يا از آينه بخواهد عيب او را بگويد هر دو مي گويند من نشان مي دهم.

مولانا اقیانوس بی کران

مولانا مولانا اقیانوس بی کران

بزرگي مي گفت هر چه انسان بتواند مولانا را تفسير كند يك بيت از دل مولانا را هم نتوانسته تفسير كند. گاهي انسانها دريا هستند گاهي انسانها اقيانوس هستند مولانا اقيانوس است كه ابتدا و انتهايش قابل ديد نيست.

ما اقيانوسهايي داري خيلي بزرگ وقتي انسان روي كشتي به روي اقيانوس حركت مي كند ماهها حركت مي‌كند و خشكي نمي بيند و طلوع و غروب خورشيد را مي بيند و از خشكي خبري نيست، گاهي افراد اگر برايشان گفتيم اين چنين اقيانوسهايي است قبول نمي كنند و مي گويند ما يك رودخانه داريم كه آنطرفش پيدا است مگر او چقدر بزرگتر است. براي او درك اين موضوع امكان ندارد و اگر ديد باز قبول نمي تواند بكند. مي گويد دريا هم داريم كه باز همينگونه است بر روي دريا نمي تواند ساحل را ديد ولي كوچكتر از اقيانوس است ولي باز عظمت دارد.

 حال انسانها هم همينگونه است گاهي اقيانوس صفت هستند و گاهي دريا صفت و گاهي رودخانه اي و گاهي عده بي شماري جويبارهاي كوچك هستند. مولانا از ان انسانهاي اقيانوس صفت بوده است كه ابتدا و انتهايش بسيار است.

 اگر گفته ايم خدا انسان خاكي آفريده است و انسان دريايي آفريده است اشتباه نگفته ايم مولانا انسان دريايي بود درونش دريايي بود ولي براي كسي باور كردني نيست. هر كس بر ديد خود حاكم است با ديد كسي نمي توان قبول كرد كه چگونه بايد بود. تعريف براي او قابل قبول نيست.

مولانا

مولانا

 

مولانا در بيان اشعار خود موضوعات متفاوتي را مد نظر قرار داده است كه گاهي تفسير ان بسيار مشكل است و هر كس تفسير مثنوي او را به درك خود منوط نموده است و كسي نمي تواند بيان نمايد كه آنچه من تفسير نموده ام عين نظر مولاناست و تفسيرهاي متفاوت دليل تفاوت درك اشخاص مي باشد.

 مولانا موقع سرودن اشعار مقنوي خود موارد بسياري را مد نظر داشته است گاهي چهره اشخاص و اعمال آنها را مد نظر داشته اعم از اينكه مردم عادي باشند يا سالكان راه و يا سير و سلوك مريدان و او يا اوليا خاص را مدنظر قرار داده است و يا گاهي پرده عقب مي رفته است و مطلبي براي او عيان و هويدا مي شده است بيان موضوع فرموده‌اند. شاعر هدفي را در نظر داشته است و در آن هدف پيش مي رفته اند. يك شاعر مثنوي گوي قاعدتاً خود از بسياري از مسائل گذشته است و خودسازي نموده است.

 يك موقع است يك كسي مي گويد من شنيده ام فلان موضوع را و شخصي ديگر مي گويد من ديدم اينها با هم اختلاف درك دارند آنكه به مسئله اي تصميم عمل دارد با آنكه عمل كرده است فرق دارد.

آن ها هم كه عمل كرده اند با هم فرق دارند مثال شخصي مي ماند كه مسافرت مي خواهد برود مي تواند پياده برود، با ماشين برود، با هواپيما برود، نحوه عمل هم همينگونه است به حركت بستگي دارد.

 همسفر ما هم فرق مي كنند گاهي در سفر ها انسان گرفته و ناراحت مي شود بواسطه همسفر غير هم حال، گاهي سفرهاست كه خاطره مي شود و انسان لذت بسيار از سفر مي برد و باز عشق سفر دارد

 غير اهل الله و اهل حق عيبهاي زيادي دارند و انها هم داشته اند ولي با گفتار امثال مولوي اصلاح يافته اند و عيب را از خود دور نموده اند. ببينيد ايشان حدود 900 سال است با زبان خود يعني مثنوي مردم را هدايت نموده اند و حال پس از 900 سال از گفتار و كلام ايشان استفاده مي كنند و هدايت مي شوند و از نقش آنها فيض مي گيرند، اگر گفتيم كه ايشان شعر گفته اند كتاب نوشته اند و زحمت كشيده اند منظور اين است كه ايشان با اين مسائل برخورد داشته و زحمت كشيده است و پشت سر گذاشته است و بيان موضوع نموده است اگر موضوعي را موشكافانه بيان نموده و با آن برخورد كرده است از اين نيست كه شنيده باشد. ايشان نقل قول نداشته است آنچه قال بود شمس از بين برد و به جاي آن حال جايگزين نمود به خاطر همين مي گويند فرق است ميان آن كسي كه شنيده است و آنكه عمل كرده است

اين را يقين بدانيد كه مولوي همه را گذرانده است و درك نموده است. بهترين درس مولانا اين است كه مي گويد عمل كنيد تا درك و فهم شما زياد شود و به مقصد برسيد و عملاً شناسايي كنيد.

روح

روح

 

 اگر انسان با روحش رفاقت كرد؛ با عشقش كنار امد احتياج به هيچ كسي ندارد چرا؟ چون تسليم روح است.

 روح هم اگر لطيف شد كار بد نمي كند.

روح لطافت دارد چون روح يك تكه از خداست.

در تاريكي شب هنگام عبور نور از سوراخي ذرات ريز در آن پرتو نور مي بينيد؛ داخل نور كه نگاه كنيد ذرات در حال حركت هستند اينها همچون روح آدمي مي مانند و در حال حركت هستند.

انسان همينكه روحش را شارژ كرد همينكه بوي معشوق را مي شنود به دنبال آن مي رود روح او را مي كشد و مي برد مثل آهن ربا.

خدا رحمت كند استاد همائي را مدتي پيش به منزل ايشان رفتيم خانه اش را ديديم، گفتيم خدايا عجب حالي دارد. خانه از گل و خشت و آجر بود ولي خدا شاهد است هر چقدر مي نشستيم خسته نمي شديم مثل اينكه عمرمان آنجا نمي گذشت حدود دو ساعت آنجا نشستيم به نظر من ده دقيقه نمي شد چرا؟ اين روح استاد جلال همائي بود. خانه هاي زيادي در ان محدوده بود اما ما هر چه مي خواستيم از آن خانه بيرون بيائيم نمي شد اين خانه با ان خانه ها فرق مي كرد. روح استاد همائي در آن خانه وجود داشت و بر در و ديوار خانه اثر مي گذاشت او سالیان درازی است خرقه تهي كرده اند ولي حال او و هم حالانش در خانه هويدا بود.

 در اين خانه چه بود كه انسان از نشستن سير نمي شد؟ يك مرد با توكل، يك مرد با يقين، يك مرد درويش، يك مرد نويسنده صاحب قلم، يك مرد اهل دل، اهل فضل، اهل كمال و معرفت آن مثنوي او ان كتابهاي او ان همه زحماتش در شناسايي عرفان، اينها است كه بر ان خانه تاثير مي گذارد.

 سعي كنيم حال خوش داشته باشيم و پيدا كنيم.

 سعي كنيم حال خود را شارژ كنيم.

 سعي كنيم حال خوش كن را بشناسيم و همواره از او استفاده كنيم.

اگر حال خوش پيدا كرديد يك لحظه از ان را با عالم عوض نمي كنيد، دنبال حال خوش بودن رهايي زندگي و كسب و كار نمي خواهد.

در هر لحظه در حين كار، در خواب در سر كلاس، در مغازه همه جا مي شود حال خوش را يافت ان مسئله ديگر است و اين مسئله ديگر. اين روحي و دلي است ان جسمي است.

 محراب جسم انسان دلش است دل را خراب نكنيد كه خانه خدا را خراب كرده ايد؛ چه از خود و چه از ديگري؛ كه دل ديگري را كه خراب كردي مسلماً دل خود را هم خراب كرده ايد.

دل جايگاه پروردگار عالميان است.

اهل دل

اهل دل

 

اهل الله اهل توكل است؛ اهل يقين است. ما اهل باور هستيم، جمع فقير يعني جمع باور يعني جمع يقين. ما بر هر چيزي يقين مي كنيم و به نتيجه مي رسيم. عده اي ما را ساده لوح فرض مي كنند و مي گويند اگر ساده لوح نبودند چهل يا پنجاه نفر آنها نمي آمدند نزد يك نفر بنشينند و ببينند كه چه مي گويد و عمل كنند. بله ما ساده لوح هستيم و ساده لوح نسبت به اعتقادات و آنچه تقبل كرده ايم و قرار گذاشته ايم. دروغ به انديشه ها و باورهاي خود نگوييم.

خدا عاشق كساني است كه نسبت به اعتقادات خود راستگو باشند و باور داشته باشند و عمل كنند به انديشه هاي خدا پسندانه خود.

ما بندگان بي دردسر خدا هستيم كه يک رو داريم نه هزار رو باشيم.

درويش اهل توكل و يقين است و طمعكار نيست كه با يك عبادت و نماز خواندن طلب كار خدا باشد كه من اين كار را كردم پس تو خدا ده تا چيز به من بده.

رابعه را در مكه در دور حرم مطهر ديدند از رابعه پرسيدند از خدا چه خواستي گفت: از خدا خواستم كه هيچ چيز از او نخواهم. اين را مي گويند بنده بي دردسر خدا.

اما همينكه چشممان به پرده خانه خدا افتاد از خدا هزاران چيز مي خواهيم و درب شكايت را باز مي كنيم اين هم يك بنده خداست بنده طلبكار خدا.

اينكه مي گويند: اهل پرواز شويد نه پرواز جسم است پرواز روح است. نشسته گوشه اي سربر زانو چشمانش را بسته است با كسي حرف نمي زند اما پرواز مي كند. گاهي ديده اند كه خواب هستيد و خواب مي بينيد، گاهي خواب مي بينيد در يك باغ زيبا هستيد و كنار جوئي از آب و يا جايي با صفا هستيد از خواب بيدار مي شوید ناراحت مي شويد كه چه خواب خوبي بود كاش باز آنجا مي رفتم. اين روح است كه پرواز كرده است.

 گاهي خواب مي بيند در چاهي گرفتار هستيد يا در بنديد و خواب وحشتناك مي بينيد از خواب مي پريد و مي گويد خوب شد بيدارشدم اين پرواز روح است.

روح از بدن پرواز مي كند مي رود گردش، تفريح، گاهي به زيارتگاهها مي رود گاهي گرفتار مي شود. مي گويند: كسي كه خواب است ناگهاني صدايش نكنيد ديوانه مي شود و آهسته و آرام بيدارش كنيد چرا؟ چون روح از بدن خارج شده است و بيداري ناگهاني بواسطه طول كشيدن تا ورود روح بر جسم باعث اذيت و آزار جسم مي شود روح نيازمند پرواز است و انسان تسليم برخواسته روح است.

همينگونه كه انسان تسليم بر نفس است تسليم بر عقل است تسليم بر روح هم هست. غذاي روح ان خواهش ها و اميال شماست در بيداري هر چه شما خواستيد و به دنبال ان بوديد و بدن را تشويق به آن كردي و نيازمند و حريص به خواسته هاي جمعي خود كرديد و يا خواسته دلي، روح در پرواز به طرف همان مي رود به خاطر همين است كه مي گويند: اهل دل باش؛ عاشق باش.

چرا همواره صحبت از دل و عشق است؟ مي خواهند منحرف شوي مي خواهند در پرواز روح تو را به طرف معشوق ببرند، بطرف دوست ببرند، بطرف ميل دل ببرد، اين است راز پرواز.

عظمت بسم الله الرحمن الرحيم

عظمت بسم الله الرحمن الرحيم

 

بهترين فقير كسي است كه همواره از خود بپرسد و سؤال كند كه اگر اين كار را بكنم خوب است و يا اينگونه باشم بد است، سؤال كردن براي فقير نيكو است و او را به مقصد مي رساند و اسباب شرمندگي نمي شود كه بگويد خجالت مي كشم بپرسم سؤال بالهاي پرواز است تا انسان بال نداشته باشد پرواز نمي تواند بكند.

جايگاه پرواز در بلندي است و در بلندي پرواز صورت مي گيرد و بهتر مي توان پرواز كرد، بلندي پرواز درويش همان بسم الله است يكي از چيزهائي كه ذكر دل فقير مي تواند بشود و دواي درد فقير باشد كليد مشكل فقير باشد و دعاي همراه فقير باشد كلمه بسم الله الرحمن الرحيم است.

 به شما توصيه مي كنم همانند خلق الله بسم الله نگوييد از دل بگوييد بسم الله الرحمن الرحيم؛ به حق بسم الله الرحمن الرحيم؛ به حرمت بسم الله الرحمن الرحيم؛ به عظمت بسم الله الرحمن الرحيم.

داستاني دارد شيخ حسنعلي نخودكي در رابطه با بسم الله.

دوستي داشتم در مشهد گفت به شيخ حسنعلي نخودكي رسيدم و از او خواهش كردم چيزي به من بياموز من راننده بيابانم و به بلا نزديك ذكري ياد بده تا همواره مد نظرم باشد و نتيجه حاصل كنم. گفت كه هر موقع از ماشين پياده شدي و دوباره سوار شدي بگو بسم الله الرحمن الرحيم اين را ياد گرفتم و رفتيم. در مشهد مقداري گوسفند خريديم و بار زديم كه بياوريم معمولاً در عقب ماشين يك نفر مي ايستد كه گوسفندان روي هم نيفتند و ننشينند تا تلف نشوند و مسئول جلو و عقب كردن گوسفندان است. شب در بين راه در نزديك يك قهوه خانه ايستاديم و به شاگرد قهوه خانه گفتيم: كارگر ما را صدا كن رفت و آمد و گفت كسي در عقب ماشين نيست. رفتيم گفتيم شايد گوشه ماشين خوابش برده گشتيم ولي نبود. گفتيم ما كه بسم ا لله گفتيم پس چرا اينگونه شد با ماشين قهوه خانه دار برگشتيم در مسير تا او را بيابيم و ناراحت از اينكه تا حالا چند تا ماشين از روي او عبور كرده اند. مقداري كه رفتيم ديديم گوشه خيابان دارد مي آيد او را صدا زديم و سوارش كرديم و از سالم بودنش خوشحال شدیم يادمان رفت كه بپرسيم چي شد در قهوه خانه قهوه چي پرسيد چطور شد كه افتادي؟ گفت: من لب ماشين نشسته بودم و يكدفعه خوابم برد و ديدم بدنم درد مي كند و كسي مرا صدا مي كند. يك راننده اي كه ماشين او جلوتر ايستاده بود گفت پيرمرد چرا وسط خيابان خوابيده اي ما از روي تو عبور كرده ايم و آمدم ببينم زنده اي يا مرده و مرا بيدار كرد و گفت بيا برويم گفتم نه شماها بر مي گرديد و من را گم مي كنيد.

راننده گفت: پس در قهوه خانه جلو مي ايستم تا خبر از تو پيدا كنم و شايد در اين قهوه خانه باشد. پيرمرد راننده را پيدا كرد و گفت اين بود. راننده گفت من يك چيزي وسط خيابان افتاده است پس از عبور از روي او گفتم: نكند كسي باشد ايستادم تا ببينم چه چيز است آيا آدم است ديدم اين پيرمرد است و نشسته است و بيدارش كردم و فهميدم از روي او عبور كرده ام و او وسط ماشين قرار گرفته است و مقداري ضربه خورده است. من تازه متوجه شدم كه ارزش بسم الله الرحمن الرحيم كه شيخ حسنعلي نخودكي به من ياد داد چه بوده است و قضيه را براي دوستان تعريف كردم و عظمت بسم الله الرحمن الرحيم را درك كردم و فهمديم بسم الله يك كلمه ساده نيست.

توبه نصوح

توبه نصوح

 

 توبه اي است كه انسان بايد از ان مقام بگذرد و آن توبه نصوح است.

نصوح يك جواني بسيار زيبا بود و در ديار آنها دختران سلطان به حمام مي رفتند و او هم براي شستشوي آنها مي رفت زيرا مثل دختران به نظر مي آمد. روزي در بيرون از ده به فقيري برخورد و هر كاري كرد نتوانست با آن مانوس شود. گفت: فقير چرا با ما نيستي؟ گفت كار تو كار نادرستي است و برايش شرح داد كه تو در حمام كه مي روي چه مي كني، گفت: بيا توبه كن. نصوح گفت: ديگر نمي روم و توبه مي كنم.

ادامه نوشته

فرق شریعت و  طریقت  

یا بسم الله الرحمن الرحیم

فرق شریعت و طریقت  

پا گذاشتن بر دوش پیغمبر توسط  حضرت علی ، یعنی این شریعت   و آن طریقت  .  از شریعت ما می

توانیم به طریقت برسیم .  ،    .طریقت کی است؟  آیا طریقت راحتتر است یا شریعت؟  ،.از زمین تا

شست پای علی بن ابیطالب شریعت است،از کف پای علی تا آسمانهای مخصوصی که جبرئیلها دارند

ادامه نوشته

اهمیت جمع و خانقاه

یا بسم الله الرحمن الرحیم

 

جمع و خانقاه

اهمیت جمع خانقاهی و نظر بزرگان در مورد آن:

 

روزی چند تن از بزرگان از جمله ابو سعید ابوالخیر در شهری یکدیگر را ملاقات کردند و پس از تشکیل جمع ،ابو سعید ابوالخیر فرمودند :

ادامه نوشته

فرق شريعت و طريقت

فرق شريعت و طريقت

 يكي از نكته هاي فرق شريعت و طريقت آن است كه شريعت هدفش كسب علم است و رسيدن به اجتهاد است و اهل دل اهل زحمت و شب زنده داري و حركت در مسير مولاست.

 راه اهل دل و زبان اهل دل مخصوص است.

 

ادامه نوشته

درك حق

درك حق

 

در سفري كه رابعه به مكه داشت از او پرسيدند: هدف شما براي زيارت خانه خدا چه بوده است؟ گفت: من نيامده ام كه اين بنا را زيارت كنم آمده ام خود خدا را زيارت كنم. گفتند: خواسته هايت چيست؟ گفت: خواسته اي نداشتم يك چيز از خدا خواستم كه هيچ چيز نخواهم. گفتند: چه ديدي در خانه خدا؟ گفت: من در خانه خدا ابليس را ديدم که طواف کعبه می کرد . گفتند: چه سؤال كردي از او؟ گفت: پرسيدم براي چه به اينجا امده اي؟ گفتم اي ابليس كه تو رد پروردگار عالميان هستي اينجا چه مي كني؟ ابليس گفت: نه من تائيد پروردگار هستم. رابعه  گفت: براي من توضيح دهيد. گفت: من ديدم خداوند با خاك و آب، آدم را خلق كرد و من عاشق كسي هستنم كه آدم را خلق كرد.

رابعه گفت: خدا تو را لعنت كرد تا قيامت، بواسطه عدم اطاعت امر خداوند در سجده بر آدم . ابليس گفت: من يكتا پرست بودم من عاشق حق بودم.

عاشق برايش جهنم و بهشت فرق نمي كند. من عاشق كسي شده ام كه با اين خاك و آب آدم خلق كرده است. خداوند فرمود: سجده كنيد به آدم و تمام ملائك امدند و سجده كردند و من ديدم خداوند مي خواهد ما را امتحان كند و فريب دهد. رابعه گفت: ابليس به من ثابت كرد كه او يكتا پرست است . رابعه مي گويد گفت: پس چرا همه سجده كردند. ابليس گفت خداوند هزاران سال بعد در قرآن جواب داد كه اكثرهم لا يعقلون اكثر مردم نمي فهمند و عقل ندارند و درك نمي كنند و اين سند كار من است و نفرين و دعاي خداوند براي من يكي است و خداوند را من دوست مي دارم و عاشق او هستم و عاشق به دنبال نفع و ضرر نيست.

گفتند: رابعه نفس تو چه خواسته است؟ گفت نفس من 40 سال است طلب خرما كرده است و من به ان خرما نداده ام.