رابطه طلب با نفس و دل

 

بزرگان همه منظورشان بر طلب است يعني اگر انسان به فناء في الله هم برسد باز منظور طلب است. اين طلب است كه انسان را به فناي في الله مي رساند و تكليف انسان را روشن مي كند و انسان را راهنمائي مي كند.

 مولانا در داستاني مي گويد: روزي پشه رفت نزد حضرت سليمان جهت شكايت، گفت: يا سليمان به اين باد بگو ما را اذيت نكند ما در اين عالم آيا سهمي نداريم كه ما را اذيتمان مي كند و ما را كنارمان مي‌زند و نمي گذارد به خواسته هايمان برسيم و شروع كرد از تقوي خود صحبت كردن و باد را ظالم خطاب كردن شروع كرد از كرامات و خوبيهاي خود تعريف كردن و باد را ظالم و مردم آزار خطاب كردن. تقاضايش از حضرت سليمان اين بود كه تكليف او را با باد مشخص كند.

حضرت سليمان امر كرد باد بيايد تا سخن باد را هم بداند و تكليف را روشن نمايد همينكه باد از آن دور آمد پشه فرار كرد حضرت سليمان گفت: پشته بيا  مي خواهم تكليف تو را روشن كنم گفت يا جاي اوست يا جاي من. با اين همه شرح حال و شكاي همينكه قرار شد ميزان محاكمه پيش آيد و انسان تكليف خودش را با دشمنش مشخص كند او فرار كرد و مسلماً اين عادل نبود اگر عادل بود مي ماند و تكليفش را روشن مي كرد.

اگر انسان در دل عشق را پروريد، حال را پروريد، طلب را پروريد و جايگاه حق را مشخص كرد مسلماً نفس جايي ندارد.

 انسان چند چيز را همزمان مي تواند در دل قرار دهد كه جمع آنها مي شود حق، عشق به مولا امير المومنين يكي از انهاست.

انسان اگر قرار باشد حركت داشته باشد و عشق و طلب داشته باشد يكروزي برداشت دارد و حاصل ان عشق است در راه حق.

 عشق نمي تواند انحراف داشته باشد چون عشق با نفس كاري ندارد حساب پشه و باد است. باد عشق همينكه يك جائي را پيدا كرد پشه نفس صد در صد فرار مي كند.

انسان اگر طلب در وجودش قرار گيرد و عاشق طلب باشد و در فكر طلب بود و فكر نكند كه از وادي طلب رد شده است يكروزي برداشت طلب را مي كند و حاصل و برداشت ان مست  دلبر بودن است.

ما در صورتي مي توانيم مست و عاشق و طالب دلبر باشيم كه نفس در وجود ما نباشد. راندن نفس از دل خيلي مهم نيست و خيلي هم راحت است و فقط گذشت مي خواهد.

اگر عشق در وجود انسان جاي پيدا نكرد مسلماً آگاه باشيد نفس جاي پيدا مي كند. وقتي باد مي وزد و شروع به آمدن مي كند و برگها شروع به تكان خوردن مي كند نشان از حركت باد مي دهد. مي گويند از دست پشه راحت شديم و پشه فرار مي كند.

منظور مولوي از باد عشق است و از پشه نفس است ولي همين پشه كوچك كه هيچ به حساب نمي آيد يك انسان صد كيلوئي را تكان مي دهد پس نفس هر چه ضعيف هم باشد خطرناك است و بايد مراقب بود. سعي كنيد نفس در دل خانه نكند، فكر نكنيد نفس مخصوص يك قسمت از حركت است يا يك قسمت از حركت نفس است.

نفس شامل حال تمام مراحل است و در انواع گوناگون خودنمائي مي كند و هر طوري كه بتواند انسان را اغفال مي كند.

نفس در دل اهل دل معني ندارد در صورتي كه خواسته اش باشد.

اگر از قلعه طلب خارج شديد يقين داشته باشيد كه موفق نيستيد و بايد وارد قلعه طلب كه قلعه ولايت است شد. هفت وادي فقر داريم كه مي گويند ورود ان با طلب است يعني بسم الله الرحمن الرحيم فقر طلب است يعني تا ان موقع كه كار خدائي مي كنيد بايد در عالم باشيد.

در عالم فقر ما چند بي نيازي داريم ولي نه بي نيازي بنده از حق، بي نياز در عالم فقر با بي نياز در لفظ مردم فرق دارد. در بي نيازي مردم انها بي نيازي را قرض نگرفتن و استمداد نخواستن مي دانند ولي بي نيازي در عالم فقر يعني چيزي كم ندارد و از كسي غير از خدا چيزي نمي خواهد.

شناخت در برابر حق تعالي يعني خدا را درك كردن پيغمبر و علي را درك كردن است، چهارده معصوم را شناسايي و درك كردن است. يعني اينها را شناخته است كه چه كسي هستند درك كرده است كه كربلا منظور گريه گريه نيست منظور عشق است.

اگر گفت بي نيازم منظور اين است كه شناخت پيدا كرده است و واديها را يكي پس از ديگري طي كرده است ولي با نفس كاري نداشته است. اگر در وجود انسان در دل انسان عشق و طلب كاشته شود بايد بداند كه صد در صد كاري با نفس ندارد زيرا نفس خود فرار مي كند.